اشعار عرفانی و مذهبی و اجتماعی
من توبه کرده ام
با سنگ هر گناه پرم را شكسته ام
آه ای خدا ، خودم كمرم را شكسته ام
نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پلهای امن پشت سرم را شكسته ام
من دانه دانه اشك خودم را فروختم
نرخ طلایی گهرم را شكسته ام
دیگر مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شكسته ام
دنیا شكست خورده تر از من ندیده است
حالا به سنگ خورده ، سرم را شكسته ام
آرام كن مرا و در آغوش خود بگیر
حالا كه بغض شعله ورم را شكسته ام
راهم بده به باغهای شجرهای طیبه
من توبه كرده ام ، تبرم را شكسته ام....
post
الهی
توانگری را به دیدنخانه
خوانده ای، ودرویشان را به
دیدار خداوندخانه؛
آنان سنگ و گل دارند،
اینان جان و دل ؛
آنان سرگرم در صورتند
و اینان محو درمعنا ؛
خوشا آن توانگری که درویش است!
گفتم که از فراقت عمریست بی قرارم
گفت از فـــراق یاران من نیز بی قرارم
گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم
گفتا به غیر شیعه من نیز کس ندارم
گفتم که یاوررانت مظلوم هر دیــارند
گفتا مرا ببینند مظلــــــــــوم روزگارم
گفتم به شــــیعیانت آیا پیـــــام داری
گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم
گفتم که ای امامم از ما چرا نهانــــــی
گفتا به چشم محرم همواره آشکارم
گفتم به چشم انوار آیا که پا گـــذاری
گفتا که شستشو ده شایدکه پا گذارم
اعتکاف
شولایی از نور بر شانه ات میاندازی
و دست در دست عاشقان طریق،
در حلقه مشتاقان به سماعی ازلی دست میگشایی.
پایکوبی میکنی در فضایی که از هر زاویه اش،
عطر خاص ترین دقایق هستی جاریست.
دست افشانی میکنی
در لحظاتی که هیچ کس را بدان راه نیست.
شعله روشن کرده ای با دستان نیازی
که به درگاه خداوند دراز کرده ای.
در فضای قرب بال گشوده اند؛ آزاد و رها.
با فکر رسیدن به معبود در ذهن،
تو را همراه خویش بالا میبرند.
دستان نیازت طلب میکند
نازی را که خداوند بر عاشقان خویش عنایت کرده است.
و تو همراه دیگر عاشقان حلقه شوق،
چشم بر الطاف الهی دوخته،
بر لب جاری میکنی ذکر سبزی را
که جز تقاضای قرب الی الله نیست.
تو خدا را میخوانی تا خداوند نیز تو را بخواند
و در آغوش لطفش جای دهد تو را
«ادعونی استجب لکم»
و تو میخوانی خدای خویش را.
و تو صدا میزنی خالق زمین و زمان را.
و تو طلب میکنی لطف بیکران پدید آورنده آفرینش را.
و تو بازگو میکنی نیاز ازلی خود را به خداوندت،
به معبودت؛ به او که لایق ستایش است
و سزاوار تمجید، به او که کریم است و رحیم،
به او که بزرگوار است و ستّار.
تو با دیگر عاشقان حلقه شوق در روزهایی سبز،
در روزهایی که معتکف حرم عشق یار شده اید،
خدای را میجوئید.
این روزها را غنیمت میدانید و به اعتکاف مینشینید
روزهای سپاسگزاری از خالق خویش را.
تو به جمعی میروی که در عین کثرت، اوج وحدت است.
سه روز با خودت خلوت میکنی
تا در خدا غرق بشوی و در تفکری عمیق به سر ببری؛
تفکر در ذات الهی.
این روزهای بلند مرتبه را قدر میدانی؛
روزهایی که به عطر دلانگیز روزه داری تو و همراهانت
آغشته است و با مُهر سبز تبسم،
روزه هایتان رنگ و بویی خاص میگیرد،
روزهایی که نمازهایت آنقدر به خدا نزدیک میشوند
که صدای لبیک را به گوش خویش به وضوح میشنوی،
روزهایی که تو را خوانده اند
به خلوتی برای تفکر در معنای حقیقی شوق،
وصل و عشق....
تویی بهانه ابرها که می گریند
تویی بهانه ی آن ابرها که میگریند
بیا که صاف شود این هوای بارانیـــ
تو از حوالی اقلیم هر کجاآباد
بیا که میرود این شهر رو به ویرانیـــ
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی ست طوفانیـــ
یا صاحب الزمان عج
جمعه جمعه می گـذرد
و تنـها به انـدازه ی یـک دعــا،
آن هـم از سـر عــادت!
بـه تــو نـزدیــک می شویـم...
حال اینکـه، تــو جمعه به جمعه منتظـری،
منتظـر رجعـت...!
نه رجعـت خـود از پس غیبت، بلکه رجعـت مــا از سیئات.
و ما گناه به گناه ز تو دور می شویم...
آن هـم از سـر عــادت!
post
هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.
مرحوم حاج اسماعیل دولابی



