شعر مشهور مولوی
پربازدید

شعر مشهور مولوی

کویر افلاک
پربازدید

کویر افلاک

یا فاطمه الزهرا
پربازدید

یا فاطمه الزهرا

وفادار
پربازدید

وفادار

مرحم جان
پربازدید

مرحم جان

شب اخر
پربازدید

شب اخر

سیمرغ
پربازدید

سیمرغ

اشعار عرفانی و مذهبی و اجتماعی

یا فاطمه الزهرا

چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد

 چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد

 

بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست

این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد

 

لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم

دستهای سائل از این در خجالت می کشد

 

طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی

بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد

 

تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست

در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد

 

حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است

با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد

 

نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست

آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد

(لطیفیان)

 

پنج‌شنبه 19 اردیبهشت 1392 1060 بازدید 0 نظر

الهی

 

الهی


توانگری را به دیدن خانه

خوانده ای، ودرویشان را به

دیدار خداوندخانه؛

آنان سنگ و گل دارند،

اینان جان و دل ؛

آنان سرگرم در صورتند

و اینان محو درمعنا ؛

خوشا آن توانگری که درویش است!
 
 
خدایا
 

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 719 بازدید 0 نظر

بقیع

 

 
جــلـوه جـنـت به چـشم خـاكيان دارد بـقـيـع

يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بـقـيـع



مـي تـوان گـفت از گـلاب گـريـه اهـــل نـظر

صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بـقـيـع


گـر چـه مي تابد بر اوخورشيد سوزان حجاز

از پـــر و بــال مــلائـك ســايـبـان دارد بـقـيـع


قـرن ها بگـذشـته بر ايـن ماجـرا اما هــــنوز

داغ هـجـده سـاله زهراي جوان دارد بـقـيـع


خــفـتـه بـين مـنبـر و مـــحرابي امـابـاز هم

از تــو اي انســيه حــورا نشـان دارد بـقـيـع


رازمــخفي بودن قـــبـر تـو را بـا مـا نـگفـت

تابه کي مهر خموشي بر دهان داردبـقـيـع



شب كه تنها ميشود با خـلوت روحاني اش

اي مـــديـنـه انـتــظـار ميــهمان دارد بـقـيـع



شب كه تاريك است و در بر روي مردم بسته است

زائــري چــون مــهــدي صاحــب زمـــان داردبـقـيـع
 
 - رفیق فابریک، خدا ,محمد شاهوردی,مینا کوچولو,مثی پالیز,مهتــــــــــابـــــ استتقلالی رئالی,سنا عادل,سیمین ؟,سید اکبر سیدی,پرستو عاشق,مهربان بانو,کهف حصین یا مهدی,امیر حسینی,هستی بانــــــــــــو,منـجـــــ ــــــی ,کیا ,گم گشته گم گشته,ابشار نور,یاسمن کیا,سارا ,تی تی ,السلام علیک یا صاحب الزمان
 
 

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 789 بازدید 0 نظر

به دنبال خدا می گشت

 

 
 
كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
 
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
 
نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود،
 
 مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت:
 
چه تلخ است کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
 
 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاوردبرگردی.
 
 
 كاش‌ می‌دانستی‌آنچه درجست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...
  
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند،
 
 پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت جست و جو رانخواهد یافت.
 
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌
 
و سفرم‌ راکسی نخواهد دید، آن جز كه‌ باید.
 
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت،
 
 هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ.
 
مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود،
 
 اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...
 
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید.
 

جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
 
 درختی‌ هزار ساله،
 
 بالا.بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایه‌اش‌نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
 
مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
 
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.
 
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است
 
‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
 
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.
 
اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی،
 
در کوله ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
 
حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست
 
و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت
 
دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد
 
و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت:
 
 هزار سال‌ رفتم و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!  
 
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود،
 
دشوارتر از پیمودن‌
 
جاده‌هاست ...
 

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 646 بازدید 1 نظر

شعر مشهور مولوی

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
 
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
 
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
 
به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم
 
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
 
یا چه بود است مراد وی از این ساختنم
 
جان که از عالم علوی است یقین می دانم
 
رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم
 
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
 
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
 
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
 
کیست در گوش که او می شنود آوازم
 
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
 
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
 
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
 
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
 
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
 
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
 
از سر عربده مستانه به هم درشکنم
 
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
 
آن که آورد مرا باز برد در وطنم
 
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
 
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
 
شمس تبریز اگر روی به من بنمایی
 
والله این قالب مردار به هم در شکنم
 
 
 
 
 

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 2142 بازدید 0 نظر

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید